الشيخ المنتظري
30
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
ابوقحافه است ; ( 1 ) و لذا حضرت مى فرمايد : « ابن ابى قحافة » . « وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ اَنَّ مَحَلِّى مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى » ( و همانا پسر ابى قحافه پيراهن خلافت را در بر گرفت در حالى كه مى دانست موقعيت من نسبت به خلافت موقعيت قطب است نسبت به سنگ آسياب . ) « وَ » در « وَانَّهُ لَيَعْلَمُ » حاليه است و « لَ » لام توطئه است ، اشاره به قسم محذوف دارد ; يعنى واللّه او قطعاً مى دانست . حضرت چون در مقام تنقيص ابوبكر بوده فرموده : در حالى كه واللّه او قطعاً مى دانست كه من از نظر علم خيلى از او بالاتر هستم و خلافت مال من است ، با اين وصف متصدّى خلافت شد ; و اين مذمّت را بيشتر مى رساند . « رحى » سنگ آسياب است . « قطب » جايى است كه محور از آن عبور مىكند ، اگر ميله اى را از يك طرف كره اى به طرف ديگر فرو كنند به آن ميله محور مى گويند و دو سر محور قطب مىشود ، تمام حركت سنگ آسياب دور قطب است . حضرت خلافت را به سنگ آسياب تشبيه مىكند و موقعيت خودش را نسبت به خلافت مثل موقعيت قطب نسبت به سنگ آسياب معرّفى مىكند كه خلاصه محور و قطب من هستم و خلافت بايد دور من بگردد . مولا اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اين تعبير را در خطبه 119 نهج البلاغه هم دارند و مى فرمايند : « و انّما أنا قطب الرّحى ، تدور علىّ و أنا بمكانى ، فاذا فارقتها استحار مدارها ، و اضطرب ثفالها » من همچون قطب سنگ آسياب هستم ، دور من مى گردد اگر من سر جايم ثابت باشم ، پس اگر من از آن جدا شوم مدارش متزلزل مىشود ، و سنگ زيرين آن هم مضطرب و متزلزل مى گردد . « ثفال » سنگ زيرين آسياب را مى گويند . حضرت مى خواهند بفرمايند : من خليفه مسلمين هستم ، در مركز ثابتى
--> 1 - شرح ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 155 ; و قاموس المحيط فيروزآبادى ، در لغت « عتق » ، ص 1170 ( چاپ ديگر چهار جلدى ، ج 3 ، ص 379 )